X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1392 در ساعت 01:44 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مامانی

عنوان : ...........................!


 

سلام جوجه ...................

امروز برای اولین بار با لباس حاملگی رفتم مهمونی .

شاید یه کم دیر باشه ولی نمیدونم چه حس عجیب غریبی داشتم نسبت به پوشیدن این لباسا و تو این مدت کلی خودمو اذیت کردم .

احساس میکردم پوشیدن لباسای قبلی یعنی اینکه بچه دار شدن روال زندگی عادیمو تغییر نمیده . چیزی که از همون اول سعی میکردم بهش پایبند باشم . ترس من از بچه دار شدن ترس از تغییره.......

روال عادی زندگیمو انقدردوست داشتم که دلم نمیخواست هیچ چیزی تغییرش بده .

وقتایی که لباسای معمولی قبلیم رو میپوشیدم احساس میکردم همه چی عادیه . همین باعث شده بود که اطرافیان هم یادشون بره که من باردارم.

همه تعجب میکردن که تو این سن حاملگی هنوز مثل قبل لباس میپوشم و هنوزم خیلیا متوجه بارداریم نمیشن .

از اینکه از پله ها مثل پیرزنا بالا برم و تو خیالون و اداره مثل پنگوئن راه برم خوشم نمی اومد.

وقتی یه غریبه رو میدیدم جوری رفتار میکردم که عمرا میفهمیدن باردارم و همیشه باباییت ازین رفتار من خندش میگرفت.

مثلا چند روز پیش که خیلی خسته و بی حال بودم داشتم از پله های آپارتمانمون با بدبختی بالا میرفتم که یه دفعه دو تا از همسایه ها رو دیدم ............ نمیدونی چطور من یه آدم دیگه شدم ، دستمو از نرده ول کردم و جلوتر از بابات سرحال و بپر بپر از پله ها رفتم بالا............

باباییت از شدت خنده نمیتونست بیاد بالا.

 

خلاصه دیروز دیدم که با این لباسا خیلی دارم اذیت میشم . دل رو زدم به دریا و یه پیرهن سفید گل گلی که چند و قت پیش خریده بودم رو پوشیدم . میخواستیم بریم خونه مامان بزرگت . لباسمو عوض نکردم و همونجوری رفتم .

اونجا همه از دیدنم تعجب کردن . انگار تازه خبر بارداریمو بهشون دادم.

یه جور شیرینی بهم نگاه میکردن و نمیدونی که خودم چقدر راحت بودم .

دیشب به خودم اجازه دادم که آرومتر راه برم ........ که وقتی موقع بلند شدن از زمین سختمه دستمو به یه جایی بگیرم و بلند شم.

که وقتی موقع ایستادن این کمردرد لعنتی میاد سراغم ......... دستمو بگیرم به کمرم...............

نکته خوب این قضیه اینجاست که این تغییرات اونقدر که فکر میکردم هم بد نبود. تازه دوست داشتنی هم بود.

دیشب پذیرفتم که بخوام یا نخوام زندگیم تغییر کرده .............. و این تغییرات برام قشنگه.

 

.

.

کاش تو هم زود یاد بگیری که خیلی اتفاقا که نگرانشونی و قتی تجربشون کنی میبینی که ارزش نگرانی رو نداشتن

 

30 /1 /92