X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 16 آذر‌ماه سال 1393 در ساعت 09:25 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مامانی

عنوان : خاطره بامزه پرتقالی .........!


عزیز مامان

دیشب با بابایی نشسته بودیم و من داشتم یه خاطره خنده دار براش تعریف میکردم .

من با خنده میگفتم و بابایی هم کلی میخندید.

تو نشسته بودی جلوی ما و داشتی پرتقال میخوردی و ما رو نگاه میکردی .

.

.

تعریفمون که تموم شد ... چند دقیقه بعد یه دفعه تو شروع کردی به الکی حرف زدن و دست تکون دادن و خندیدن .

الهی قربونت برم مثلا داشتی یه چیز خنده دار تعریف میکردی.

با آب و تاب میگفتی و میخندیدی و چون هنوز زیاد بلد نیستی هم بخوری هم حرف بزنی هی تفاله پرتقالا از دهنت میافتاد زمین .

حالا مگه تعریفت تموم میشد . ما میخندیدیم از حرکاتت و تو فکر میکردی خاطرت خیلی بامزه ست و بازم تعریف میکردی و اون دست پرتقالیتو میزدی رو شونه بابا .

انقدر بانمک شده بودی که از خنده دل درد گرفتیم وروجک .

.

.

شبا میشینیم کنار هم ..... سه تایی ...... من ... بابایی.... و هانا که حتما باید وسط ما بشینه .... ما حرف میزنیم و تو نگاه میکنی .... تو حرف میزنی و ما کیف میکنیم .....................

خدایا شکرت .