X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : چهارشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1393 در ساعت 08:56 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مامانی

عنوان : ..............!


روزای بدی بود ................

روزای اول بهمن ماه پارسال .

تو واکسن 6 ماهگی تو که زدی مریض شدی .... یک هفته تمام مریض شدی .

تب داشتی و بیحال و نق نقو بودی . تبت میرفت تا 40 درجه .

همش گریه میکردی ..... حال نداشتی بخندی ..... حال نداشتی بازی کنی .

شبا بیدار میشدی و گریه میکردی . تمام شب تب داشتی و من ازنگرانی تا صبح بالا سرت بیدار میموندم.

.

.

همه اینا مصادف بود با اولین روزای برگشتن من  به سرکار .

بعد از 6 ماه مرخصی و همش کنار تو بودن ..... با نگرانی و اضطراب جدا شدن روزی 4 ساعت از تو ..

اینکه تورو کجا بذارم .... چی بخوری .... عادت نداشتم بیشتر از یه ساعت نبینمت .

.

.

روزای بدی بود . رفتیم موندیم خونه مامان .

شبا با بابا ت کنارت بودیم و اگه نگران میشدیم مامان رو صدا میکردیم.

انقدر تو محل کار مضطرب و ناراحت بودم که رئیسم ساعت 11 میگفت تو برو خونه .

.

.

.

 گذشت . تو خوب شدی و من عادت کردم و یاد گرفتم چجوری باید با بچه شاغل بود .

.

الان بازم یه هفته است که مریض شدی .....

همش سرفه میکنی تو خواب ..... انقدر که من میترسم خفه بشی ...

شبا تا صبح با دلشوره میخوابم و صبح خوابالو میرم سر کار ..... ظهر که میام تو بازم تا شب نق میزنی و همش میخوای که تو بغلم باشی و را ه ببرمت .

نمیتونم غذا بخورم و استراحت کنم ....

3 بار بردیمت دکتر و امروز بازم وقت دکتر داری .

.

.

.

همه اینا رو گفتم .... که اینو بگم ..... اینو دارم با چشمای خیس میگما هانا خانوم ....

.

.

ببخش که دیشب دعوات کردم .

بذار پای خستگی و نگرانی و ..... نه پای مامان بد بودن.