X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1393 در ساعت 11:53 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مامانی

عنوان : یادم نمیاد مامانی ............!


سومین دندونت هم دراومد فرشته من..... 

سومین دندونت دراومده بود و من نمیدونستم .... آخرین بار روز قبلش نگاه کرده بودم و خبری نبود .... طبق معمول همیشه صورتتو چسبوندی به صورتمو چونمو کردی تو دهنت و گاز گرفتی و یه درد شیرین پیچید تو صورتم ..... 

ومن فهمیدم که اون بالا بالا ها یه خبرایی شده . فوری داد زدم واییییی دندون بالاش هم در اومده بابایی .... 

و بابایی دوید کنار ما و دوتایی بغلت کردیم و قلقلک دادیم و بوسیدیمت و تو کیف کردی ازین بازی ...... 

چند روزه که مدام حرف میزنی ..... به زبون خودت ... هرچی که ما میگیم تو هم جواب میدی . دستاتو تکون میدی و بلند بلند حرف میزنی. وقتی تاب بازی بخوای میری میشینی جلوی تاب و غرغر میکنی یعنی یکی بیاد منو سوار تاب کنه . 

وقتی آب  میخوای چهار دست و پا میری کنار یخچال و به آب سرد کن اشاره میکنی. 

اینهمه فهمیدنت برام خیلی عجیب و خنده داره. 

تو برام هنوز همون موجود 3کیلویی کوچولو و ضعیفی هستی که روز اول تو بیمارستان دادن بغلم و یه نگاه مات و خیره به من داشتی ..........  

هانای مامان ............ یادم نمیاد وقتی تو نبودی به چه ذوقی از سر کار میرفتم خونه ... 

یادم نمیاد وقتی تو نبودی روزامو چجوری میگذروندم ... 

روزامو سخت و شلوغ و گیج کننده و به شدت شیرین کردی مامانی ..........  

یه روزی بزرگ میشی ........... ازدواج میکنی .............. و سر تصمیم بچه دار شدن یا نشدن دودل میشی... 

اونروز اینو بدون که ............... روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که تو رو به من و بابایی داد تا از تماشای بزرگ شدنت غرق لذت بشیم هر لحظه و هر ثانیه................