X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : پنج‌شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 10:58 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مامانی

عنوان : برای روزهای شاید بد..................!


دوروز پیش برای اولین بار رفتی پارک .................

داشتی کیف میکردی . از دیدن این همه بچه ذوق کرده بودی و هی صداشون میزدی . مامان جون یه سر سره هم سوارت کرد و تو چشات از ترس گرد شده بود ولی خوشت هم اومد................. خلاصه هانا خانوم کلی تو پارک کیف کرد.

.

.

دوروز پیش روز پدر بود و تعطیل .... بابایی کار داشت مارو گذاشت پارک و خودش رفت . مامان جونو پیدا کردیم و رفتیم پیشش .... روی یه صندلی کنار یه خانوم مسن نشسته بود.... خانومه پوست سفیدی داشت و عینک هم زده بود . صورتش قشنگ بود ولی یه جورایی ناراحتی تو چشماش بود.

من به مامان جون با ذوق گفتم : " هانا انقد قشنگ میگه مامان " ... و مامان جون یه عالمه خوشحال شد .

خانومه داشت به ما نگاه میکرد و قربون صدقه تو میرفت. یهو گفت : " انقدر میخواد بگه مامان بگه بابا .... حرف بزنه ... بزرگ شه ...راه بره ... بزرگ شه یه چیزی بگه که دلتو بشکنه .... ناراحتت کنه ..........."

من همینجوری مات و مبهوت شدم.

راستشو بگم : نه اینکه این حرفا خیلی برام عجیب بود یا از حرفش خیلی ناراحت شدم ...ولی خورد تو ذوقم .


.

.

.

شاید اون خامومه هم یه بچه ای داشته که خیلی براش زحمت کشیده و اون بچه تو بزرگی یه کاری کرده که دل مامانش شکسته.

.

.

میدونم که این روزها خیلی قشنگن و وقتی تو بزرگ بشی شاید روزهام انقدر بامزه و شیرین نباشن. میدونم که تو بزرگ میشی و حتما پیش میاد که سر یه موضوعی با هم تفاهم نداشته باشیم ..... تو یه کاری دلت بخواد که من دلم نخواد ... شاید از دست هم ناراحت بشیم ..... شاید ....

.

.

من همه اینارو میدونم . آدم باید خیلی خنگ باشه که توقع داشته باشه همیشه همیشه زندگی گل و بلبل باشه .

ولی هانای مامان روزی که نوجوون شدی  و به خاطر خیلی چیزا مثل اختلاف نسل ها و تفاوت دید آدم جوون و پیرو ..... با هم سر یه موضوعی به تفاهم نرسیدیم ..... بدون که من همیشه تو رو مثل همین کوچولوی 9 ماهه که بلوز و جوراب شلواری صورتی پوشیده با کفش سیاه و یه تل خال خالی ...... و الان هیچ جایی رو به جز بغل مامانش دوست نداره و حتی تو پارک برای بازی هم ازم جدانمیشه ......... دوست دارم . مثل همین روزا که سنگین شدی و اینقدر بغل کردنت سخت شده و لی چون تو تو بغلم آرومی بازم بغلت میکنم تا آرامش داشته باشی ..... همیشه برای آرامش و خوشبختیت تلاش میکنم .

.

.

.

ناراحت نباش مامانی . منم وقتی نو جوون بودم سر یه چیزایی بامامانم تفاهم نداشتیم و از هم ناراحت میشدیم .......

اینا قانون زندگیه .

مهم اینه که همیشه همدیگه رو دوست داریم .

راستی یادم باشه وقتی پیر شدم ...... یه رو ز که تو پارک یه مامان جووم دیدم که از حرف زدن بچش ذوق کرده هیچ وقت هیچ وقت تو ذوقش نزنم ....... چون خیلی غصه میخوره.