X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1392 در ساعت 01:44 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مامانی

عنوان : کابوس گلوکز ......................!


 

 

تازه متوجه باردادریم شده بودم …..............

جریان رو برای یکی از همکارام که دوست خیلی خوبی هم هست گفتم و اونم خیلی خوشحال شد.

چند روز بعدش ازم پرسید :

راستی رفتی برای آزمایش گلوکز؟

منم با تعجب گفتم : نه چی هست؟

_ وای بدترین قسمت حاملگی من اون آزمایش لعنتی بود. فکرشو بکن صبح ناشتا باید بری آزمایشگاه و بعد از یه آزمایش خون یه لیوان نوشیدنی بدمزه که از شدت شیرینی حالتو بهم میزنه میدن که بخوری و یه ساعت بشینی و تکون نخوری و دوباره آزمایش بدی تا سطح قند خون رو قبل و بعد از خوردن اون اندازه بگیرن .

خلاصه با شنیدن حرفای اون دوست کابوس من درباره تجربه آزمایش گلوکز شروع شد.

هر بار که دکتر برام آزمایش میوشت با ترس میرفتم آزمایشگاه که این دفعه دیگه آزمایش گلوکزه .

هر آدم بارداری که اطرافم میدیدم ازش درباره این آزمایش میپرسیدم و هیچ کس حرفای اون دوست رو رد نمیکرد فقط یه کم از شدت بدی قضیه کم می شد یا بهش اضافه میشد.

همه اینا یه طرف و اینکه من شدیدا دچار حالت تهوع بارداری هستم هم یه طرف. و اینکه اگر یه روز صبح یه کم دیر صبحانه بخورم یا تو صبحانم زیاد مایعات بخورم امکان نداره که یه گندی بالا نیاد.

.

.

گذشت و گذشت تا اینکه هفته پیش تو برگه دفترچه که دکتر برام آزمایش نوشته بود کلمه گلوکز رودیدم . و رنگم پرید .

قرار بود که 5 شنبه با باباییت بریم برای آزمایش و استرس من اون بنده خدا روهم نگران کرده بود.

از ساعت 9 چیزی نخوردم.

صبحش از شدت گرسنگی شدیدا حالت تهوع داشتم،  تمام راه خونه تاآزمایشگاه رو با کابوس خوردن اون زهر ماری و بالا آوردن جلو ی چشم مردم سپری کردم.

رسیدیم آزمایشگاه و بعد از یک ساعت نشستن تو نوبت که قد یه سال گذشت رفتیم برای آزماش.

خانومی که آزمایش رو میگرفت گفت حالابرو از کارشناسمون محلول گلوکز رو بگیر و بخور و بعدش یه ساعت فقط بشین تاصدات کنن.

باورت نمیشه که زانوهام همراهیم نمیکردن واسه رفتن به سمت کارشناس.

فکر کن که چقدر تشنه بودم ........... ولی میدونستم که با خوردن یه قلپ آب هم اوضام به هم میریزه چه برسه به …............

آقای کارشناس بعد از گفتن اسمم یه لیوان بزرگ پر از یه مایع قرمز خوشرنگ برام آورد که ازشدت خنکی دیواره لیوان مات شده بود.

با یه قاشق کوچولو داخلش.

گفت اینو هم بزن و تا ته بخور.

اصلا توقع این صحنه رو نداشتم . فکر میکردم که گلوکز یه مایع زرد رنگ باشه.

وقتی داشتم شربت رو هم میزدم انقدر خوشبو بود که طاقت نیاوردم و قبل از اینکه حل بشه جلوی چشمای نگران باباییت که مدام منتظر خراب شدن حال من بود یه کوچولو ازش خوردم ….....................

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

چقدر خوشمزه بود . چقدر خنک و دلچسب .

تمام شربت داخل لیوان رو که اسانس توت فرنگی داشت یه نفس سر کشیدم و جیگرم حال اومد.

عین آدمای مست شده بودم. انقدر خندم گرفته بود که نگو…........

بابات داشت باحسرت به لیوان خالی توی دستم نگاه میکرد میگفت چقدر خوش بو بود این شربت .

چه مزه ای بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از خنده های من تعجب کرده بود….....

و من تنهاچیزی که بهش گفتم این بود که به نظرت اگه بخوام یه لیوان دیگه هم بهم میدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

آره دخترم

اون خوشمزه ترین شربتی بود که تو عمرم خوردم و هیچ و قت  یادم نمیره که چقدر بهم چسبید .

این رو هم یادم نمیره که دیگه واسه چیزی که تجربه نکردم غصه الکی نخورم.

حیف این چند ماهی که نگران اون آزمایش بودم